صدای باران را می شنوی؟ منتظر نباش که شبی بشنوی:از این دلبستگی های ساده دل بریده ام که عزیز بارانی ام رادر جاده ای جا گذاشته ام یا در اسمان به ستاره ی دیگری سلام کرده ام توقعی از تو ندارم اگر دوست نداری در همان دامنه های دور دریا بمان هر جورراحتی باران زده من! همین سو سوی تو از ان سوی پرده دوری برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست من که اینجا کاری نمی کنم فقط گهگاه گمان دوست داشتن را در دفترم حک می کنم -همین- می دانم که به حرفهایم می خندی حالا هنوز هم وقتی به تو فکر می کنم باران می بارد! صدای باران را می شنوی؟؟؟؟؟؟
+ قلم خوردهشنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 21:41 توسط neda |
دریغ از من که می پنداشتم اگرروزی نیایم به دیدارت
چو ابرتیره خاموش پاییزی برایم اشک می ریزی
تهی دستان عاشق را به شهر ماهرویان اعتباری نیست
می دانم به هر دردوگریه شان روزگاری نیست
دریغ ازمن که شبها درخیال روی توهر لحظه امیدم درون شعرم بود
اما...
تو شعر دیگری بودی و اما من....
بی خبر عطر دل انگیزتورادر شعر هر لحظه
بوییدم...
چه شبهایی
به امید وفای تو
اشک از دیده باریدم
دریغ از من دریغ از اشک چشم من
اگرازسادگی در دامت افتادم
ونادانسته بروی دیدگان تو بخندیدم ...
پشیمانم.....
من از عشق دروغینت پشیمانم
اگرروزی ازغم عشق توبیمارم پشیمانم
دریغ از من که دنیای وجودم را
تمام تاروپودم را همه بود ونبوذم را
به فرمان تو سوزاندم
دریغ از من که
این بیچاره دل را
هر مکان در هر گذر
با ساز واواز تو رقصاندم
دریغ از خوش باوریهایم
........

+ قلم خوردهجمعه دهم اسفند 1386ساعت 19:5 توسط neda |
دلم گرفته ودیده ام نمی گرید
دلم سراسر اشک دلم همیشه دریغ همیشه افسوس
ابر خاکستری بی باران پوشانده اسمان دلم را
ومن از این اسمان دلتنگ دلگیرم
واز سکوت تو پس پرده شقاوتها بس دلگیرتر
در دفتر دلم......
دلم در دفتر دیروز با طعن سخن می گفت بی تشویش
و به یاد خاطراتم سبزو خرم بود...
نمی دانست که فردایی پر از تقدیر می اید
ولی امروز من از تشویش لبریزم
دلم دلواپس فرداست
واز فردا چه غمگینم.
ای خداااااااا کمکم کن

+ قلم خوردهچهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 20:4 توسط neda |
زخمی بر پهلویم است که خون می چکد و خدا نمک می پاشد
ومن پیچ می خورم وتاب می خورم ودیگران گمانشان این است که می رقصم!!!!من این پیچ وتاب راو این رقص خونین را دوست دارم!زیرا به یادم می اورد که سنگ نیستم!چوب نیستم! خشت وخاک نیستم!!که انسانم 
+ قلم خوردهسه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 22:54 توسط neda |
من از قصه زندگی نمی ترسم!
من از بی تو بودن می ترسم! به یاد تو زیستن وتنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم ای بهار زندگی ام!اکنون که قلبم مالامال از غم زندگیست!اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد برگرد.. باز هم ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را باز هم اغوش گرمت را به سویم بگشا!باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده! بگذار در اغوشت ارامش را بدست اورم بدان که قلب من هم شکسته بدان که روحم از همه دردها خسته شده.این را بدان که با امدنت غم برای همیشه مرا ترک خواهد کرد پس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام....
+ قلم خوردهشنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 20:50 توسط neda |
من امشب از بلور اشکهای پنهانم افسانه ها دارم
از زخمی که بر روی شانه هایم سنگینی می کند در شبگیر نیایش خالصانه تو! ای بهترین بهانه تداعی شقایقهای سوخته! ای خوشترین ترانه ی مرغ عشق! ای پیچش نیلو فرانه !ای تمنای عارفانه شبهای نیاز. رو به قبله ای دل نهاده ام که کعبه امال من است و سر به خاکی ساییده ام که قبله حاجات من است. من چه می خواهم از این گردون تیزرو جز خلوتی سوخته و اشکی از سر خلوص و استغاثه ای به در گاه احدیت..... و تو را می خواهم تا ابدیت ای عشق من دوستت دارم ..............................................................
+ قلم خوردهپنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 13:37 توسط neda |
خدایا!
من ان سان سخت و سنگین و تیره ام .که تیره تر از من نیست. من ان سان گناهکار و خار و خیره ام که خیره تراز من نیست. من ان سان تباه و سیاه و نابودم که شرمسارتر از من نیست. من ان سان بی نفس وتنهاو مطرودم که بی قرار روی توام. خدایا! تباه نامه زندگی ام را تو می دانی و بس! سیاه نامه هستی ام را تو می خوانی و بس! گناه نامه حیاتم را تو می بینی و بس! اه نامه حسرتم را تو می شنوی و بس! خدایا! مرا به عشق روی تابناک خویش تابان کن!که سخت سرد امده ام. مرا به سمت و سوی ادراک خویش درمان کن!که سخت درد امده ام. مرا به جست و جوی اشتراک خویش تو اءمان کن!که سخت فرد امده ام. مرا به های و هوی غمناک خویش شادمان کن !که سخت زرد امده ام. خدایا! تو زیبایی و من زشت تو باغبانی و من کشت تو بهشتی و من بد سرشت. تو عشقی و من کینه تو خورشیدی و من اینه تو همیشه ای و من ادینه. تو بالایی ومن پایین تو شادمانی و من غمگین تو اسمانی و من زمین. تو بسیار و من کوچک تو بزرگی و من کوچک تو درختی و من پیچک. خدایا! من هیچم و تو همه من سکوتم و تو همهمه من گناهکارم و تو محکمه٬ من نبودم و تو بود٬من فقیرم و تو جود٬من بنده و تو معبود٬ من یخ بسته و تو بهار٬من گم گشته و تو اشکار٬من بی قرارم و تو بر قرار٬ من کریحم و تو زیبا٬من پنهانم و تو پیدا٬من قطره ام و تو دریا٬ خدایا! صد هزاران عیب و فصیحت دارم و می دانی٬ببخش٬ببخش. صد هزاران پستی ورذالت دارم و می دانی٬ببخش٬ببخش. صد هزاران پلیدی و کراهت دارم و می دانی٬ببخش٬ببخش. صد هزاران کژی و بلاهت دارم و می دانی٬ببخش٬ ببخش. خدایا! اگر ان روز فرا رسید که جان به تو بسپارم...سبک جان باشم و سبکبال. اگر ان روز فرا رسید تا شراب مرگ را بنوشم...پاکیزه دل باشم و پاکیزه خیال. اگر ان روز فرا رسید تا به دیدارت بشتابم...اسوده خاطر باشم و اسوده خیال. روزی تو را در اغوش خواهم گرفت گنا هان مرا به دیده بخشش بنگر٬که جز تو امیدی نیست. روزی تو را در اغوش خواهم گرفت پلیدی مرا به پاکی خویش٬ببخش که جز تو پناهم نیست. می دانم که سنگین بار و گناهکارم٬ولی اگر امید به بخشش تو نباشد٬دیگر چه سود؟؟؟ 
+ قلم خوردهچهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 17:33 توسط neda |
ای محبوبم!
ببین چه درمانده ای افریده ای!متاعی که روی دست افرینش مانده!
وجود معلولی که این گوشه و ان گوشه مانده!وجودم ماتم خودم بود
بس نبود!که دیگران هم بر ان ماتم بگیرند؟
تو بگو چگونه هم خود هم دیگران را راحت سازم؟
روزگاری نه چندان دورخیمه عشق درزمین وفا به پا کرده بودم و اسمانم
تک ستاره و زمینم یک قبله بود.دلم را روشن از پرتو عشق ووجودم را گرم
از محبت او شبهایم را سراسر انس با دل و چشم به انتظار امید اینده بود!
خود یک دنیا شده بودم بیرون از دنیای مردم هیچ نمی دیدم و جز به جهان
خود نمی اندیشیدم!اما از کید فلک غافل بودم!انگاه که دست تظلم نهال
نورسیده عشق را بر کندومرا بی هیچ زمین گیرایی در اسمان حیرانی رها کرد
ریشه هایم خشکید!دست ستمگر مرا از باغ ارزو بر اورد!و غنچه هایم را پرپر
کرد.شور زندگی در من افسرد و کنون حتی این وجود خشکیده و افسرده را
خاک برای دفن هم باز پس نمی گیرد.و طوفان هم به نابودیش نمی سپارد!
چه کنم از این همه حیرانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ قلم خوردهیکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 21:8 توسط neda |
ای محبوبم!
انگاه که فروغ چهره ات طراوت کوچه باغهای ساکت قلبم شد
در عمق ابی وجودم همنشین یاد تو شدم
حالیا........
چگونه ممکن است بی تو هم اواز پنجره ها باشم؟
ای در تو جاری نقش لاله ها
کاش می دانستم راز گفتگوی تو را با خلوت شب
در لحظه های تنهایی
توان من شاید همین است که به یاد تو گل اشکی در دشت
گونه بکارم........................................

+ قلم خوردهچهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 22:1 توسط neda |
در امتداد سکوت در حاشیه کبود زخم
با سایه پرسه خواهم زد دیریست گلبوته های خیال تو در کوچه های بیدار ذهنم به انتظار نشسته اند ای پرکشیده از افق چشم من!به من بگو تا تو بیایی شکفتن پیچکها را با که بگویم؟ و اواز عشق را با که بخوانم؟ من گیاه اندیشه ام را تا نخشکد بر شاخه های امیدوار صدای تو پیوند می زنم.................................................................
+ قلم خوردهپنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 23:23 توسط neda |